توضیحات

عنوان فارسی: جزء از کُل
نویسنده: Steve Toltz
ناشر: Penguin
سال: 2008
زبان: انگلیسی
تعداد صفحه (نسخه الکترونیکی): 676
شابک: 9780385665551, 0385665555
نوع فایل: PDF – AUDIO
حجم: 2.24 مگابایت

خلاصه کتاب و اطلاعات بیشتر

کتاب جزء از کل اولین رمان استیو تولتز است که در سال ۲۰۰۸ منتشر شد و به عنوان یکی از بزرگ ترین رمان های تاریخ استرالیا، در سطح جهان محبوبیت بسیار زیادی دارد. دومین اثر نویسنده، یعنی کتاب ریگ روان در سال ۲۰۱۵ منتشر شد.

استیو تولتز در مصاحبه ای در مورد خود و کتابش چنین می گوید:

آرزوی من نویسنده شدن نبود، ولی همیشه می‌نوشتم. زمان بچگی و نوجوانی شعر و داستان کوتاه می‌ نوشتم و رمان‌ هایی را آغاز می‌ کردم که بعد از دو و نیم فصل، علاقه‌ ام را برای به پایان رساندن‌ شان از دست می‌ دادم. بعد از دانشگاه دوباره به نوشتن رو آوردم. درآمدم خیلی کم بود و فقط می‌ خواستم با شرکت در مسابقات داستان‌ نویسی و فیلمنامه‌ نویسی پولی دست و پا کنم تا بتوانم زندگی‌ ام را بگذرانم که البته هیچ فایده‌ای نداشت. زمانی که دائم شغل عوض می‌کردم یا بهتر بگویم، از نردبان ترقی هر کدام از مشاغل پایین‌تر می‌ رفتم، برایم روشن شد هیچ کاری جز نویسندگی بلد نیستم. نوشتن یک رمان تنها قدم منطقی‌ ای بود که می‌ توانستم بردارم. فکر می‌کردم یک سال طول می‌کشد ولی پنج سال طول کشید. زمان نوشتن تحت تاثیر “کنوت هامسون”، “لویی فردینان سلین”، “جان فانته”، “وودی آلن”، “توماس برنارد” و “ریموند چندلر” بودم.

پیمان خاکسار که به زیبایی هرچه تمام تر کار ترجمه را انجام داده است در مقدمه کتاب آورده است:
جزء از کل کتابی است که هیچ وصفی، حتا حرف های نویسنده اش، نمی تواند حق مطلب را ادا کند.

استیو تولتز کتاب خود را طوفانی آغاز می کند و برخی از منتقدان بزرگ دنیا، آغاز کتاب کتاب جزء از کل را یکی از بهترین آغاز‌های دوران معاصر می‌دانند. جملات ابتدایی این پاراگراف:
هیچ وقت نمی‌ شنوید ورزشکاری در حادثه‌ ای فجیع، حس بویایی‌ اش را از دست بدهد. اگر کائنات تصمیم بگیرد درسی دردناک به ما انسان‌ ها بدهد، که البته این درس هم به هیچ درد زندگی آینده‌ مان نخورد، مثل روز روشن است که ورزشکار باید پایش را از دست بدهد، فیلسوف عقلش، نقاش چشمش، آهنگساز گوشش و آشپز زبانش را. درس من؟ من آزادی‌ ام را از دست دادم و اسیر زندانی عجیب شدم که نیرنگ آمیزترین تنبیهش، سوای این که عادتم بدهد هیچ چیز در جیبم نداشته باشم و مثل سگی با من رفتار شود که معبدی مقدس را آلوده کرده، ملال بود.

کتاب جزء از کل

کتاب جزء از کل در مورد مارتین و جسپر دین – پدر و پسر – است که هر کدام از یک زاویه خاص و متفاوت با عامه مردم به زندگی و اتفاقات آن نگاه می کنند. مارتین با باورهای خاص و گاه عجیب خودش سعی می کند پسرش، جسپر را به بهترین شکل ممکن تربیت کند و به همین خاطر داستان زندگی خودش را از همان دوران کودکی برای او تعریف می کند. داستانی که نشان می دهد زندگی او همیشه تحت تاثیر مارتین، برادر ناتنی اش قرار داشته است و…
داستان کتاب جزء از کل از زمان کودکى پدر تا زمان بزرگ شدن فرزند ادامه پیدا می کند و تمامی حوادث و اتفاقات شگفت انگیز زندگی آن ها همراه با یک طنز تلخ و یک تم فلسفی روایت می شود.
کتاب بعضی مواقع از زاویه دید مارتین و بعضی مواقع از زاویه دید چسپر بیان می شود که همین موضوع باعث جذاب تر شدن آن می شود. حوادث و اتفاقات موجود در کتاب بسیار زیاد هستند و هر کدام از آن ها جذابیت خاص خودش را دارد.

درباره کتاب جزء از کل

نوشتن درمورد این کتاب کار آسانی نیست، باید حتما آن را خواند و از تک تک جملات آن لذت برد.
کتاب جزء از کل به راستی جزئی از یک کل را به رخ می کشد. در هر قسمت از کتاب اتفاقی در دل اتفاق دیگر وارد می شوند و خواننده نمی تواند به راحتی کتاب را کنار بگذارد و یا آن را پیش بینی کند. داستان و ماجراهای کتاب مدام اوج می گیرد و خواننده از هر صفحه آن بی نهایت لذت خواهد برد.

پیمان خاکسار در قسمت دیگری از مقدمه کوتاهی که نوشته است به زیبایی اشاره می کند که:
خواندن “جزء از کل” تجربه‌ ای غریب و منحصر به فرد است. در هر صفحه‌ اش جمله‌ ای وجود دارد که می‌ توانید آن را نقل قول کنید. کاوشی است ژرف در اعماق روح انسان و ماهیت تمدن. سفر در دنیایی است که نمونه‌ اش را کمتر دیده‌ اید. رمانی عمیق و پرماجرا و فلسفی که ماه‌ ها اسیرتان می‌ کند. به نظرم تمام تعاریفی که از کتاب شده نابسنده‌ اند.

مطمئنا هر کسی این رمان را خوانده باشد شگفت زده است از اینکه استیو تولتز چقدر استادانه و به زیبایی داستان را کش می دهد. نویسنده اتفاقات را صرفا برای اینکه به حجم کتاب خوب اضافه کند روایت نمی کند، بلکه از هر چیزی که نقل می کند می خواهد به نکته ای برسد و ای کاش این کتاب تعداد صفحات بیشتری داشت. هر آنچه که در کتاب جزء از کل اتفاق می افتد بی نظیر و فوق العاده است.

اگر به دنیال یک رمان بلند خوب هستید، قطعا این کتاب از جمله بهترین گزینه های ممکن خواهد بود. و باید اشاره کنم که یک بار خواندن این کتاب به هیچ وجه کافی نیست.
پیشنهاد می کنم حتما بعد از خواندن این اثر برجسته، کتاب ریگ روان را نیز مطالعه کنید.

نویسنده‌ی موفق استرالیایی

استیو تولتز (۱۹۷۲)، نویسنده‌ی استرالیایی متولد سیدنی است. او اولین رمانش جزء از کل را در سال ۲۰۰۸ منتشر کرد که درحال‌حاضر به‌عنوان یکی از مهم‌ترین آثار ادبی تاریخ استرالیا شناخته می‌شود. نگارش این اثر پنج سال به طول انجامیده است. این اثر و رمان دیگرش «شن روان» تولتز را به‌عنوان نویسنده‌‌ای مطرح معرفی کرده است. خودش در مصاحبه‌ای گفته است: «آرزوی من نویسنده‌شدن نبود، ولی همیشه می‌نوشتم. زمان بچگی و نوجوانی شعر و داستان کوتاه می‌نوشتم و رمان‌هایی را آغاز می‌کردم که بعد از دو و نیم فصل، علاقه‌ام را برای به پایان رساندنشان از دست می‌دادم. بعد از دانشگاه دوباره به نوشتن روآوردم. درآمدم خیلی کم بود و فقط می‌خواستم با شرکت در مسابقات داستان‌نویسی و فیلمنامه‌نویسی پولی دست و پا کنم تا بتوانم زندگی‌ام را بگذرانم که البته هیچ فایده‌ای نداشت. زمانی که دائم شغل عوض می‌کردم یا بهتر بگویم، از نردبان ترقی هر کدام از مشاغل پایین‌تر می‌رفتم، برایم روشن شد هیچ کاری جز نویسندگی بلد نیستم. نوشتن یک رمان تنها قدم منطقی‌ای بود که می‌توانستم بردارم. فکر می‌کردم یک سال طول می‌کشد ولی پنج سال طول کشید. زمان نوشتن تحت‌تاثیر کنوت هامسون، لویی فردینان سلین، جان فانته، وودی آلن، توماس برنارد و ریموند چندلر بودم.»
تولتز در پاسخ به این سوال که «شما امیدوارید که رمان جزء از کل از وضعیت بشر بگوید؟»، گفته است: «آنچه امیدوارم رمان درباره‌ی موجودیت انسان بگوید، به‌صراحت از زبان شخصیت‌هایم گفته شده. مثلا مارتین می‌گوید: “توی دنیا چهار مدل آدم داریم: کسانی که دائم تو فکر عشق هستند و کسانی که اون عشق رو دارند، کسانی که وقتی بچه‌اند به عقب‌افتاده‌ها می‌خندند و کسانی که تو سن بلوغ و پیری به عقب‌افتاده‌ها می‌خندند.” در همین حال جسپر از بی‌تفاوتی انسان می‌ترسد. او می‌گوید: “تو نباید جلوی کسی زمین بخوری چون طرف ککش هم نمی‌گزه.” مارتین اعتقاد دارد هدف زندگی انسان آزاد بودن است، هرچند خودش هیچ‌وقت واقعا به این آزادی نمی‌رسد. جسپر از ترس‌های پدرش می‌ترسد. کتاب پر است از نگاه شخصیت‌ها به تجربیات انسان.»

قسمت هایی از متن کتاب جزء از کل

– متنفرم از این که هیچ کس نمی تواند بدون این که یک ستاره از دشمنش بسازد قصه ی زندگی اش را بازگو کند.
– آدم های زشت هم می دانند زیبایی چیست، حتی اگر آن را ندیده باشند.
– مردم میگن شخصیت هر آدمی تغییرناپذیره ولی اغلب این نقابه که بدون تغییر باقی می‌ مونه و نه شخصیت، و در زیر این نقاب غیرقابل تغییر موجودی هست که دیوانه‌ وار در حال تکامله و به شکل غیرقابل کنترلی ماهیتش تغییر می‌ کنه. ببین چی بهت میگم، راسخ‌ ترین آدمی که می‌ شناسی به احتمال قوی با تو کاملا بیگانه‌ ست و همین‌ طور ازش بال و شاخه و چشم سوم رشد می‌ کنه. ممکنه ده سال توی اتاق اداره کنارش بشینی و تمام این جوانه زدن‌ ها بغل گوشت اتفاق بیفته و روحت هم خبردار نشه. هرکسی که ادعا می‌ کنه یکی از دوستانش در طول سال‌ها هیچ تغییری نکرده فرق نقاب و چهره‌ ی واقعی رو نمی‌فهمه.
– اگر کودکی‌ ام یک چیز به من آموخت، آن چیز این است که تفاوت‌ های بین ثروتمندان و فقرا اهمیتی ندارند، این شکاف بین سالم و بیمار است که رخنه‌ ناپذیر است.
– نمی‌ توانستم راهی پیدا کنم که موجود ویژه‌ ای در جهان باشم، ولی می‌ توانستم راهی متعالی برای پنهان شدن پیدا کنم و برای همین نقاب‌ های مختلف را امتحان کردم: خجالتی، دوست‌ داشتنی، متفکر، خوش‌ بین، شاداب، شکننده – این‌ ها نقاب‌ های ساده‌ ای بودند که تنها بر یک ویژگی دلالت داشتند. باقی اوقات نقاب‌ های پیچیده‌ تری به صورت می‌ زدم، محزون و شاداب، آسیب‌ پذیر ولی شاد، مغرور اما افسرده. این‌ ها را به این خاطر که توان زیادی ازم می‌ بردند در نهایت رها کردم. از من بشنو: نقاب‌ های پیچیده زنده‌ زنده تو را می‌ خورند.
– چیزى که نمى فهمیدم این بود که مردم تفکر نمى کنن، تکرار مى کنن. تحلیل نمى کنن، نشخوار مى کنن. هضم نمى کنن، کپى مى کنن. اون وقت ها یه ذره مى فهمیدم که بر خلاف حرف بقیه، انتخاب بین امکاناتِ در دسترس فرق داره با اینکه خودت براى خودت تفکر کنى. تنها راه درست فکر کردن براى خودت اینه که امکانات جدید خلق کنى، امکان هایى که وجود خارجى ندارن.
– ناگهان به این نتیجه رسیدم آدم‌ های رمانتیک قد خر شعور ندارند. هیچ چیز جالب و خوبی در عشق یک‌ طرفه وجود ندارد. به نظرم کثافت است، کثافت مطلق. عشق به کسی که پاسخ احساساتت را نمی‌ دهد ممکن است در کتاب‌ ها هیجان‌ انگیز باشد ولی در واقعیت به شکل غیرقابل تحملی خسته‌ کننده است.
– همه دوست دارند موقع ساخته شدن تاریخ روی صندلی ردیف اول نشسته باشند. اگر پای بلیتی به مقصد دالاس سال ۱۹۶۳ در کار باشد، چه کسی حاضر است فرصت تماشای منفجر شدن پسِ کله‌ ی کندی را از دست بدهد؟ یا خراب شدن دیوار برلین را؟ آدم‌ هایی که آن جا حاضر بوده‌ اند جوری حرف می‌ زنند انگار مغز جی.اف.کی پاشیده روی پیراهن‌ شان یا خودشان شخصا این‌ قدر سقلمه زده‌ اند که دیوار برلین فروریخته. کسی نمی‌ خواهد چیزی را از دست بدهد، مثل این که همزمان با زمین‌ لرزه‌ای جزئی عطسه‌ ات بگیرد و بعد تعجب کنی از این که چرا همه دارند داد و فریاد می‌ کنند.
– مشکل من این است که نمی‌ توانم خودم را در یک جمله خلاصه کنم. تمام چیزی که می‌ دانم این است که چه کسی نیستم. همچنین متوجه شده‌ ام که بین بیشتر مردم توافقی ضمنی وجود دارد تا خود را با محیط پیرامون‌ شان هماهنگ کنند. من همیشه این نیاز را حس کرده‌ ام که علیه محیطم طغیان کنم. برای همین است که وقتی سینما می‌ روم و پرده تاریک می‌شود با تمام وجود دلم می‌ خواهد یک کتاب باز کنم و بخوانم. خوشبختانه همیشه یک چراغ‌ قوه‌ ی جیبی همراهم هست.

Review

FINALIST FOR THE MAN BOOKER PRIZE

“This misanthropic, laugh-out-loud funny novel tells the story of a brilliant, eccentric and star-crossed outsider and his son in contemporary Australia. With its chance encounters, mysterious criminals, malevolent townspeople, attacks of mental illness and mad schemes for civic and national improvement, A Fraction of the Whole is not so much a shaggy dog story as a woolly mammoth story.” Winnipeg Free Press

“A rich father-and-son story packed with incident, humour, and characters reminiscent of John Irving…. A Fraction of the Whole soars like a rocket.” Los Angeles Times

“A riotously funny first novel…harder to ignore than a crate of puppies, twice as playful, and just about as messy.” The Wall Street Journal

“Rollicking…. Laugh-out-loud funny.” Entertainment Weekly

“Witty and intellectual, a physical comedy and literary rant all at once…. Comically dark and inviting.” Esquire

About the Author

Steve Toltz was born in Sydney and has lived in Montreal, Vancouver, New York, Barcelona, and Paris, working as a cameraman, telemarketer, security guard, private investigator, English teacher, and screenwriter. A Fraction of the Whole is his first novel.

Excerpt. © Reprinted by permission. All rights reserved.

You never hear about a sportsman losing his sense of smell in a tragic accident, and for good reason; in order for the universe to teach excruciating lessons that we are unable to apply in later life, the sportsman must lose his legs, the philosopher his mind, the painter his eyes, the musician his ears, the chef his tongue. My lesson? I have lost my freedom, and found myself in this strange prison, where the trickiest adjustment, other than getting used to not having anything in my pockets and being treated like a dog that pissed in a sacred temple, is the boredom. I can handle the enthusiastic brutality of the guards, the wasted erections, even the suffocating heat. (Apparently air–conditioning offends society’s notion of punishment—as if just by being a little cool we are getting away with murder.) But what can I do here to kill time? Fall in love? There’s a female guard whose stare of indifference is alluring, but I’ve never been good at chasing women—I always take no for an answer. Sleep all day? When my eyes are closed I see the menacing face that’s haunted me my whole life. Meditate? After everything that’s happened, I know the mind isn’t worth the membrane it’s printed on. There are no distractions here—not enough, anyway—to avoid catastrophic introspection. Neither can I beat back the memories with a stick.

All that remains is to go insane; easy in a theater where the apocalypse is performed every other week. Last night was a particularly stellar show: I had almost fallen asleep when the building started shaking and a hundred angry voices shouted as one. I stiffened. A riot, yet another ill–conceived revolution. It hadn’t been going two minutes when my door was kicked open and a tall figure entered, wearing a smile that seemed merely ornamental.

“Your mattress. I need,” he said.

“What for?” I asked.

“We set fire to all mattress,” he boasted, thumbs up, as if this gesture were the jewel in the crown of human achievement.

“So what am I supposed to sleep on? The floor?”

He shrugged and started speaking in a language I didn’t understand. There were odd–shaped bulges in his neck; clearly something terrible was taking place underneath his skin. The people here are all in a bad way and their clinging misfortunes have physically misshaped them. Mine have too; my face looks like a withered grape, my body the vine.

I waved the prisoner away and continued listening to the routine chaos of the mob. That’s when I had the idea that I could pass the time by writing my story. Of course, I’d have to scribble it secretly crouched behind the door, and only at night, and then hide it in the damp space between the toilet and the wall and hope my jailers aren’t the type to get down on their hands and knees. I’d settled on this plan when the riot finally took the lights out. I sat on my bed and became mesmerized by the glow from burning mattresses illuminating the corridor, only to be interrupted by two grim, unshaven inmates who strode into my cell and stared at me as if I were a mountain view.

“Are you the one who won’t give up his mattress?” the taller of the two growled, looking like he’d woken up with the same hangover three years running.

I said that I was.

“Step aside.”

“It’s just that I was about to have a lie–down,” I protested. Both prisoners let out deep, unsettling laughs that sounded like the tearing of denim. The taller one pushed me aside and yanked the mattress from my bed while the other stood as if frozen and waiting to thaw. There are certain things I’ll risk my neck for, but a lumpy mattress isn’t one of them. Holding it between them, the prisoners paused at the door.

“Coming?” the shorter prisoner asked me.

“What for?”

“It’s your mattress,” he said plainly. “It is your right to be one who sets on fire.”

I groaned. Man and his codes! Even in a lawless inferno, man has to give himself some honor, he’s so desperate to separate himself from the beasts.

“I’ll pass.”

“As you like,” he said, a little disappointed. He muttered something in a foreign tongue to his cohort, who laughed as they left.

It’s always something here—if there isn’t a riot, then someone’s usually trying to escape. The wasted effort helps me see the positives of imprisonment. Unlike those pulling their hair out in good society, here we don’t have to feel ashamed of our day–to–day unhappiness. Here we have someone visible to blame–someone wearing shiny boots. That’s why, on consideration, freedom leaves me cold. Because out there in the real world, freedom means you have to admit authorship, even when your story turns out to be a stinker.

*

Where to begin my story? Negotiating with memories isn’t easy: how to choose between those panting to be told, those still ripening, those already shriveling, and those destined to be mangled by language and come out pulverized? One thing’s for sure: not writing about my father would take a mental effort that’s beyond me. All my non-Dad thoughts feel like transparent strategies to avoid thinking about him. And why should I avoid it anyway? My father punished me for existing, and now it’s my turn to punish him for existing. It’s only fair.

But the real difficulty is, I feel dwarfed by our lives. They loom disproportionately large. We painted on a broader canvas than we deserved, across three continents, from obscurity to celebrity, from cities to jungles, from rags to designer rags, betrayed by our lovers and our bodies, and humiliated on a national then cosmic scale, with hardly a cuddle to keep us going. We were lazy people on an adventure, flirting with life but too shy to go all the way. So how to begin to recount our hideous odyssey? Keep it simple, Jasper. Remember, people are satisfied-no, thrilled-by the simplification of complex events. And besides, mine’s a damn good story and it’s true. I don’t know why, but that seems to be important to people. Personally, if someone said to me, “I’ve got this great story to tell you, and every word is an absolute lie!” I’d be on the edge of my seat.

I guess I should just admit it: this will be as much about my father as it is about me. I hate how no one can tell the story of his life without making a star of his enemy, but that’s just the way it is. The fact is, the whole of Australia despises my father perhaps more than any other man, just as they adore his brother, my uncle, perhaps more than any other man. I might as well set the story straight about both of them, though I don’t intend to undermine your love for my uncle or reverse your hatred for my father, especially if it’s an expansive hatred. I don’t want to spoil things if you use your hate to quicken your awareness of who you love.

I should also say this just to get it out of the way:

My father’s body will never be found.

*

Most of my life I never worked out whether to pity, ignore, adore, judge, or murder my father. His mystifying behavior left me wavering right up until the end. He had conflicting ideas about anything and everything, especially my schooling: eight months into kindergarten he decided he didn’t want me there anymore because the education system was “stultifying, soul-destroying, archaic, and mundane.” I don’t know how anyone could call finger painting archaic and mundane. Messy, yes. Soul-destroying, no. He took me out of school with the intention of educating me himself, and instead of letting me finger-paint he read me the letters Vincent van Gogh wrote to his brother Theo right before he cut off his ear, and also passages from the book Human, All Too Human so that together we could “rescue Nietzsche from the Nazis.” Then Dad got distracted with the time-chewing business of staring into space, and I sat around the house twiddling my thumbs, wishing there was paint on them. After six weeks he plopped me back in kindergarten, and just as it started looking like I might have a normal life after all, suddenly, in the second week of first grade, he walked right into the classroom and yanked me out once again, because he’d been overcome with the fear that he was leaving my impressionable brain “in the folds of Satan’s underpants.”

This time he meant it, and from our wobbly kitchen table, while flicking cigarette ash into a pile of unwashed dishes, he taught me literature, philosophy, geography, history, and some nameless subject that involved going through the daily newspapers, barking at me about how the media do something he called “whipping up moral panics” and demanding that I tell him why people allowed themselves to be whipped into panicking, morally. Other times he gave classes from his bedroom, among hundreds of secondhand books, pictures of grave-looking dead poets, empty long necks of beer, newspaper clippings, old maps, black stiff banana peels, boxes of unsmoked cigars, and ashtrays full of smoked ones.

This was a typical lesson:

“OK, Jasper. Here it is: The world’s not falling apart imperceptibly anymore, these days it makes a loud shredding noise! In every city of the world, the smell of hamburgers marches brazenly down the street looking for old friends! In traditional fairy tales, the wicked witch was ugly; in modern ones, she has high cheekbones and silicone implants! People are not mysterious because they never shut up! Belief illuminates the way a blindfold does! Are you listening, Jasper? Sometimes you’ll be walking in the city late at night, and a woman walking in front of you will spin her head around and then cross the street simply because some members of your gender rape women and molest children!”

Each class was equally bewildering, covering a diverse range of topics. He tried to encourage me to engage him in Socratic dialogues, but he wound up doing both parts himself. When there was a blackout during an electrical storm, Dad would light a candle and hold it under his chin to show me how the human face becomes a mask of evil with the right kind of lighting. He taught me that if I had to meet someone for an appointment, I must refuse to follow the “stupid human habit” of arbitrarily choosing a time based on fifteen-minute intervals. “Never meet people at 7:45 or 6:30, Jasper, but pick times like 7:12 and 8:03!” If the phone rang, he’d pick it up and not say anything-then, when the other person said hello, he would put on a wobbly, high-pitched voice and say, “Dad not home.” Even as a child I knew that a grown man impersonating his six-year-old son to hide from the world was grotesque, but many years later I found myself doing the same thing, only I’d pretend to be him. “My son isn’t home. What is this regarding?” I’d boom. Dad would nod in approval. More than anything, he approved of hiding.

These lessons continued into the outside world too, where Dad tried to teach me the art of bartering, even though we weren’t living in that type of society. I remember him taking me by the hand to buy the newspaper, screaming at the baffled vendor, “No wars! No market crashes! No killers on the loose! What are you charging so much for? Nothing’s happened!”

I also remember him sitting me on a plastic yellow chair and cutting my hair; to him, it was one of those things in life that was so unlike brain surgery he refused to believe that if a man had a pair of hands and a pair of scissors he couldn’t cut hair. “I’m not wasting money on a barber, Jasper. What’s to know? Obviously, you stop at the scalp.” My father the philosopher-he couldn’t even give a simple haircut without reflecting on the meaning of it. “Hair, the symbol of virility and vitality, although some very flaccid people have long hair and many vibrant baldies walk the earth. Why do we cut it anyway? What have we got against it?” he’d say, and let fly at the hair with wild, spontaneous swipes. Dad cut his own hair too, often without use of a mirror. “It doesn’t have to win any prizes,” he’d say, “it just has to be shorter.” We were father and son with such demented, uneven hair-embodiments of one of Dad’s favorite ideas that I only truly understood much later: there’s freedom in looking crazy.

At nightfall, the day’s lessons were capped with a bedtime story of his own invention. Yuck! They were always dark and creepy tales, and each had a protagonist that was clearly a surrogate me. Here’s a typical one: Once upon a time there was a little boy named Kasper. Kasper’s friends all had the same ideas about a fat kid who lived down the street. They hated him. Kasper wanted to remain friends with the group, so he started hating the fat kid too. Then one morning Kasper woke up to find his brain had begun to putrefy until eventually it ran out his bottom in painful anal secretions. Poor Kasper! He really had a tough time of it. In that series of bedtime stories, he was shot, stabbed, bludgeoned, dipped in boiling seas, dragged over fields of shattered glass, had his fingernails ripped out, his organs devoured by cannibals; he vanished, exploded, imploded, and often succumbed to violent spasms and hearing loss. The moral was always the same: if you follow public opinion without thinking for yourself, you will die a sudden and horrific death. For ages I was terrified of agreeing with anyone about anything, even the time.

Kasper never triumphed in any significant way. Sure, he won little battles now and then and was rewarded (two gold coins, a kiss, the approval of his father), but never, not once, did he win the war. Now I realize it was because Dad’s philosophy had won him few personal victories in life: not love, not peace, not success, not happiness. Dad’s mind couldn’t imagine a lasting peace or a meaningful victory; it wasn’t in his experience. That’s why Kasper was doomed from the outset. He didn’t stand a chance, poor bastard.

*

One of the most memorable classes began when Dad entered my bedroom with an olive-green shoebox under his arm, and said “Today’s lesson is about you.”

He took me to the park opposite our apartment building, one of those sad, neglected city parks that looked as if it had been the location of a war between children and junkies and the children got their arses kicked. Dead grass, broken slides, a couple of rubber swings drifting in the wind on tangled, rusty chains.